آغاز پتی باش که پایان متت باشد
سلام من به همراه مت سابق امروز رفتیم بانک تا رمز دوم بگیریم..چون دوستان درخواست کردن متنا..همون داستان ها خلاصه باشه پس ما میریم به سرعت برق و باد سر اصل موضوع... مینا همون مت سابق قصد داشت پول بریزه به حسابش از اون اولی که وارد بانک شدیم مواظب بودیم تا آقای اناری ما رو نبینه که اخر هم دید...آقای اناری همون اقای اناری پست پت و مت در بانکه.. خلاصه ما چون خجالت میکشیدیم ازش قایم میشدیم ولی گویا اون ازهمون اول ورود ما رو دیده بود..بعد از گرفتن فیش و خوندن توسط مت و پر کردن توسط من(پت) رفتیم دنبال کسی که فیش رو بگیره..اینم بگم واسه خنده من توی قسمت نام پرداخت کننده اسم خودم رو زدم..اقا سرتون درد نیاد.. دیدم خلوت تر از گیشه ی آقای اناری جایی نیست..مت قبول نمیکرد بریم میگفت این بازم مسخرمون میکنه من خجالت میکشم..به این ترتیب مینا پشت من قایم شد منم رفتم تا فیش رو بدم..آقای اناری کلی نگاهمون کرد خندش گرفت و پرسید حساب سیباست..که منم با ناز گفتم آره...بد برای اینکه حرفی زده باشه..بهم گفت حساب مال خودته منم گفتم نه مال اینه..اینو هم با اشاره ی دست به پشت سرم گفتم..بهم گفت این یعنی کی؟ دیدم تر دادم اخه مینا پشت سرم قایم شده..رفتم کنار و گفتم دوستم...کلی با تعجب نگام کرد و گفت تو میخوای پول بریزی به حسابش؟ اخه مبلغ ۲۰۰۰۰۰۰ ریال معادله ۲۰۰ تومن بود..منم تیریپه پول داری و لارجی زدم گفتم آره دیگه..دوست واسه همچین وقتا خوبه ..الان کمک نکنم پس به چه دردی میخورم..بیچاره باورش شد و کلی ذوقم رو کرد..منم تا ته فیش رو گرفتم ازش نشکر کردم دست تو دست مینا از بانک خارج شدیم....بعد از اونجا با مت رفتیم کافی نت که هم قبض بدیم هم مینا بعد از ۲ ماه ایدی باز کنه..ولی چون ۲ ماه نرفتن رو ش اثر گذاشته بود و رفته بود روی دنده ی متیش ..پسوردش رو فراموش کرده بو د ....جالب اینجاست نمیدونست اصلا ایدیش چطوری نوشته میشه..(ــ) میخورده یا نه..اصلا اخرین ایدیش چی بوده....دیگه از پت و مت اونم توی ماه مبارک بیشتر از این نباید انتظار داشت این داستان رو داشته باشید تا برم و دباره بیام اینبار خاطره از خودمون نه خاطره داداش مینا(مت) با دختر همسایمون هاجر رو براتون بتعریفم..اون داستان در نوع خودش بینظیره..بعدشم میریم سراغ خاطرات کلاسهامون که از فردا شروع میشه..با اجازتون واسشون دعا کنید...از بس علاقه به درس و دانشگاه هست ۱ ماه اخر تصمیم گرفتیم که یه نگاه به کتابا بندازیم...جالب اینه که مت(مینا) تازه امروز رفت کتاب خرید...عجب درسی میشه این درسا... یه خاطر ه با حال از روز اخر دانشگاه... استاد برنامه نویسیه من(پت)(مهسا) داشت تست حل میکرد ساهت ۸ شب بودش... که یه تستی رو میخواست کار کنه که من و دوستم مت نداشتیمش..استاد یه نگاه به ما انداخت گفت ندارید شما تست رو ....گفتیم نه...به بچه ها گفت هرکی اضا فه داره بده به این دوتا بعد ازش بگیره...یکی از بچه های کلاس که ما بهش میگیم( ارازل) برگش رو داد به ما...استاد بهش گفت پس خودت داری گفت نه... همه زدن زیر خنده ..بچه جو گیر شد نفهمید چیکار داره میگنه...تازه جالب اینجاست که یکی دیگه از پسرا که پیشش نشسته بود و ما بهش میگی*جومونگ* هم اون تست رو نداشت...جاتون خالی از اول تا اخر بچه ها دستش انداختن و نقل مجلسمون شد این اقای ارازل مهربون... یکی از خاطرات روز اخر دانشگاهمون...خاطرات زیاده که سر فرصت میام دعوا های سر پنکه... شوخیای چاقولیچیان...دعوا با امفی تئاتر...و .... براتون میگم...تنهامون نزارید که اصولا ما فیلمیم دیگه... چیزه ...... یعنی موقع امتحانات و کنکور این حرفاس وقت نمیکنیم بیایم ولی قول میدم بیایم من که از دانشگاه کلی خاطره دارم ولی نمیشه الان نوشت نظر بدین ما میایم میرسسم خدمتتون فدای تک تکتون سلام ..خوبید؟ اوضاع بر طبق مراد هست؟ عید به همتون خوش گذشت؟ این عید چند کیلو اضافه وزن به دنبال داشت؟ مسافرت چی ؟ رفتید؟ ای بابا یکی نیس بگه تو مفتشی؟فضولی؟ دکمل میمیانی؟(این که نیست چون دکمل میمیان امیرشاید من منشیش بودما خودم خبر ندارم)___امیر اومدی اینجا حتما اگاهمون کن البته من پتم با اون مت بیچاره اشتباه نگیریا؟ خوب خدا رو شکر....بگذریم اومدیم خاطرات البته ادامه ی خاطرات شیطونیامون توی ر اه مدرسه رو بگیم این بار به صورت رمان نه شعر تو داستان (پست)قبلی از زنگ زدن در خونه ها...گذاشتن علامت پاک روی لباس بچه ها...نوشتن اسم پسرا با زیداشون روی دیوار....و و و و حالا ادامه ی این و و و ها این جاست که: ما ساعت یک که از مدرسه تحطیل میشدیم تا خونه دنبال سوژه میگشتیم خدا رو شکر همیشه هم سوژه داشتیم مثل این بار که یه پیر زنی که خونش روبروی مدرسه بود عمرشا داده بود به شما (احتمالا به خاطر ماها دار فانی رو وداع گفته بود از بس اذیت میکردیم) خوب کجا بودم؟ اهان ...در خونش پرچم سیاه زده بودن و تسیلت..ما هم شیطونیم گل کردا رفتیم یکم پسری رو که در خونه پیش حجله وا ساده بود رو یه کوچولو اذیت کنیم قصدمون خیر بود اخه میخواستیم دلشا شاد کنیم...اول پرسیدیم که طرف چرا این بنده خدا مرد؟ گفتیم نکنه چیزی رو فوت کرد که مرد؟ اون چیز چیز خیلی داغی بود که با فوت کردنش اتیشی شد و مرد؟ کلی چرت و پرت بیچاره پسره مات و مبهوت نگامون میکرد جالب اینجا بود که نمیزاشتیم جواب بده کلی سوال میپرسیدیم ولی از بس سوالا مسخره بود بدون ج واب میموند بعد دوستم ساناز بهش گفت ما بیایم داخل خونه بهمون میوه و شیرینی بعدشم غذا میدید یا نه؟ که پسرا تازه فهمید موضوع چیه؟ زد زیر خنده دادش بالا شاید پایین....خلاصه بعد از کلی برو بیا مسخره بازی ما رفتیم از اون وقت هر اگهی فوت میدیدیم سر اگهی کلی خنگول بازی در میوردیم که هرکی رد میشد به پت و مت بودنمون که هیچ به شیرین عقلیمون هم غصه میخورد از این اعلامیه ها که بگذریم گوچه رو که میگرفتیم تا تهش میرفتیم میرسیدیم به خونه ای که توی نبش کوچه بود صبح که ما از این کوچه میومدیم یه اقا پسری بالای پشن بام بود ضهرم که میودیم بازم اونجا بود و چون خونه ی محبوب دوست توی همون گوچه بود میگفتیم این منتظر تو وایساده و کلی تو رو میخواد جالب اینحا بود که هر وقت یکی رد میشد سرشا دولا میکردا قوقولی قوقولش راه میوفتاد...فهمیدید این آقا پسر کیه دیگه؟ اره قربون اون چشات بره مادرت همون اقا خروسه بود دنبال مرغش میگشت به این خاطر موتورو ماشین ادم و حیوون واسش فرقی نمیکرد..با محبوب که خداحافظی میکردیم میرفتیم جلوتر یه لبنیاتی بود از ساندیس میخریدیم بعد وقتی که میخوردیم با همون نی ها بادش میکردیم و میزاشتیم پشت در خون ها هر دفعه توی یک کوچه پشت در یک خونه...جاتون خالی خیلی حال میداد بعضی وقتا هم بادشون میکردیم زنگ یه خونه مثل خونه ی همون سعید کوچولوهه رو میزدیم بعد سانیسارو که هوا داخلشون بود رو با پا میترکوندیم یه صدای نا به هنجاری میداد بعد زودی فرار میکردیم میرفتیم در خونه ی مینا(مت خودمون)بعد سری مینا دادشش رو (محمد امین) رو میورد مشغول بازی با هاش میشدیم که کسی تفهمه ما بودیم یا اگه به اون کارنمی رسیدیم من و مت بودوبودو از یه طرف ساناز و سمیرا و فرشته هم از یه طرف دیگه اصلا یادمون میرفت خداحافظی نکردیم کلی حال میکردیم با این کارامون (البته ما میدونیما شهر ما خانه ما و میدونیم مردم آزاری بسیار بسیار کار ناپسندیه ولی خوب عقلمون کا نمیکرد بچه بو دیم و دنبال شیطنت خدا رحم کرده که پسر نیستیم نه؟ دست گلمون مرسی با این کارای بدمون ...نظر بدیدا... به نام او که هر چه داریم از اوست... سلام سلام صد تا سلام هزار و سیصد تا سلام نزدیک عیده دم دمای عیده یعنی ....یاد روزای قبل عید سال 86 افتادم..اون روزا سوم ترافیک که نه گرافیک افتادم ...تا یادم نرفته من پتم که دارم خاطره نویسی میکنم ...این مت خبری ازش نیست فکر کنم داره واسه کارشناسی میترکونه منم که شدم مهندس ای تی...بزارید خاطره رو بتعریفم....اِوآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ چه خبزتونه هول نکنید به همتون میرسه ...گئشا رو تیز کنید تا بگم اخه امکاناتمون کمه با قیف بلندگو ساخیدیم که خودمونم صدامونا نمیشنویم بریم سر اصل مطلب چند روز قبل از تعطیلی عید بود که ما رفتیم مدرسه البت به اجبار که اگه نیایید نمره انظباط کم میکنیم ...قایق سواری (غایب)غیر مجازه ووووووو از این شره وره ها که توی همه مدارس مدیر و معاون ذکر میکنن به ما گفتن میخواییم جشن بگیریم براتون و هر رشته ای یه سفره هفت سین پهن کنه که به بهترینا جایزه میدیم ..خوب همه ی رشته مثل رشته ی محترم مت که حسابداریه (اینو هزار بار تا حالا گفتیم) توی تدارک خرید ماهی و سنجد یا سبزه سبز کردن بودن که ما دیدم بهتره یه کار نو بکنیم خیر سر عمر یا معاویه ما گرافیکی بویم فکر میکنید چه کار کردیم؟ مثل مت اینا شیرینی سفارش دادیم که یه ذرشم یه خودمون نرسه (آخه بمیرم کیک تولد خوشگل خریدن گذاشتن توی سفرشون ابا که از اسیاب افتاد معاون مدرسه کیک رو بر تو دفتر خودشون کوفت کردن) یا فکر میکنید مثل دوم نقاشی لباس محلی پوشیدم؟ یا سفره پهن کردیم و مثل کودک یاریا عروسک اویزون کردیم؟ یه قول خاله شادونه نه تربچه های من نه شیرین عسلا ی من ما این کارا رو نکردیم ..میدونم که کنجکاوید اگه حال داشتم مسابقه میزاشتم ولی حال ندارم پس بهتون میگم چی کار کردیم .......... صورتامون رو رنگ گردیم....چی؟ .... اره بابا درست دیدید و خوندید صورتا رو رنگ زدیم اونم با گواش اون روز یادمه پنج شنبه بود که ما از 8 تا 11 کلاس طراحی با خانوم خسروی هزیز که خیلی دلم براش تنگ شده داشتیم و 1 تا 3هم تاریخ عمومی با مادر شوهر گلم (این مادر شوهر هم ماجرایی داشت آخه خودش گفت تو عروسمی پسرش از من کوچیک تر بود یه چند سالی که قرار شد من برم توی فیریز و گل پسر دبیرمون بره توی زودپز تا بهم بخوریم در آینده)خوب بگذریم اون روز جیگر طلا خانوم خسروی کمکمون کرد تا صورتا رنگ بشن خاله سعیده و مینا که دوست پسر من هست صورتاشون شد تخم مرغ....مامان رضوانم شد ساعت....زمانی که نقش پسر میگرفتم دوست دخترم مرضیه گله شد گل......سمیرا خبیسه با هدا شدن سیب.....مامان بزرگ کلاس سمانه به همراه حمیده که اخر نفهمیدیم مال تهران شیرازه یا تیرون شدن ماهی....زهرا که عروس کلاس بود شد سنجد ..زهره خانوم که مرموز کلاس بود نقش سکه رو گرفت... عاشق خیالی کلاس که یاد من بود صورتشو سیر کردیم...مهندسه که همه کاره ی کلاس بود (بیشتر رقاص کلاسمون بود)شد حاجی فیروز....خاله فریده که من بهش زن دایی و گاهی هم زن پسر عمو میگفتم هم شد سبزه ..اکی اندام که شوهر تمام بچه های کلاس بود و با چشماش همه کاری میکرد..میکردا...به همراه هاجر خانوم شدن مسوول تدارکات و بنده ی حقیر گل سر سبدتون شدم مبارک..خلاصه از 9 تا 11 که جشن بود ما یه سره کار میکردیم تا بلاخره تموم شد همه مدل فریده رو دوست داشتیم اخه موهاشو فشنی کرد وفقط موهاش و پیشونیشو رنگ سبز زد خیلی تیکه شده بود...ای کاش میشد عکسارو نشونتون بدم ولی اجازه ندارم..اون روز با کلی عکس و فیلم برداری وارد سالن شدیم جاتون خالی یک بارون تندی هم راه افتاده بود یه سری تخم مرغ پلاستیکی هم رنگ زدیما گرفتیم دستمون رفتیم توی سالن ..همه تا ما رو دیدن از تعجب شاخ در آوردن و کلی دست زدن واسمون و مدیرم کلی تحویلمون گرفت آخه مدیر خودش لیسانسه ی نقاشی بود از کالیج..بعدم که از اداره اومدن و چون ما خودمون سفره هفت سین بودیم رفتیم که ازمون بازدید کنن کلی خوششون اوده بود از این طرحمون ولی آخر نفهمیدیم کدوم سفره اول شد و جایزه گرفت نشناختن کلی خودمو جر دادم تا بلاخره فهمیدن من کیم آخه من مبارک بودم روی سیاه موها ی قرمز لبامو چشمم هم قهوه ای مایل به قرمز که لبام هم بزرگ کرده بودم خلاصه بعد از کلی جشن و نمایش و بزن و بکوب همه رو از مدرسه پرت کردن بیرون تقریبا ساعت 11:30 بود که همه رفتیم خونه جاتون خالی یه روز خیلی خوب و به یاد موندنی شد میدونید چرا؟ اخه تمام عکسامون سوخت فقط عکسای موبایلا مون و اون یه تیکه فیلمی که سمیرا ازمون گرفته بود اینم یه خاطره عیدی من و مت گل به تمام عزیزای خاله شادونه: داداش سینا که نه شوهرم سینا...داداش کوچیک و گلم سروش...رامای گلم که نفسمه...ندای عزیز که همیشه و همه جا باهامونه...دکمل میمیان همون امیر خله...امید..رضا.. و ...........ما کلی دوستای خوب داریم که هموشون عشقن و خا طرشون عزیز اینم عکس خودم با موهای خاله فریده که نگید دروغ میگم سام علیک........... چرا تیریپ لاتو لوتی شد؟ خوب بگذریم احوال شما مارو نمیبینید خوشتون هست؟راستش اومدم یه چیزه با حال بگم براتون نه مربوطه به من که پت عزیز دل همتونم نه مت که توی این وبلاگ مهمونه ...این مربوط میشه به اون یکی مینا که ما بهش میگیم بچه گربه ...دیروز اس ام اس که نه به قول این فارسی چیزا که نمیودنم چی میگن بهشون پیامک زد و گفت که منم اومدم بزارم توی وبلاگ البته فحشم داد که نزاریا اگه دستم بهت برسه پوست از سرت میکنم اخه من ابرو دارم از این شره وره ها....از اونجایی که ننه قمری کارت ایرانسل میفروشه ا ز لبنیاتیه تا اون کلید سازه مینا رفته بود توی یکی از این مغازه ها که مثلا اسمش کامپوتری بود کارت بخره ...اقا این مینا از بس داره میترکونه واسه کون و کور(کنکور)چشماش اصلا کوچیک شده ....یه 2000 تومانی میزاره روی میز طرف تا براش یه کارت شارژ بیاره ....بعد یه دفعه پسره به مینای قصه ما میگه کی زنگ بزنم؟ مینا تعجب میکنه میگه این که تا امروز اصلا سرشو بلند نمیکرد الان چی داره میگه یکم د ور و برش رو نگاه کرد دید کسی نیست باز پسره حرفش رو تکرار میکنه : کی زنگ بزنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مینا میگه:بعـــــــــــــــــــــــــــــــــــله؟ پسره نگاه به پول میکنه مینا هم با چشم اون رو تعقیب میکنه میرسه به پول.....بعد میزنه زیر خنده و پسر رو عصبانی میکنه...فکر میکنید روی میز چی بود؟ کت؟ مورچه؟ لباس؟ کیک؟ رانی؟ مانی؟ نه بابا روی پولی که مینا داده بود درشت یه شماره موبایل بود و زیرش نوشته شده بود دوستت دارم محبوبه پسره با عصبانیت به دوست اسکول ما میگه دارم بهت میگم کی بزنگم تو میخندی....مینا هم با خنده مغازه رو ترک میکنه من که کولی بهش خندیدم باید یه فکری به حال خرابی فکر این داداشای بیجنبه کرد یا مینا رو برد چشم پزشکی یه چند تا چشم سالم واسش جور کرد پتم در انتظاره patmat69 مت گـــــــــــــــــچ رو بر میداره patmat69 تا خاطره بزاره این بار توی خیابونpatmat69 با بچــــــــه های شیطون patmat69 روی لباس دوستان یادگاری میزاره patmat69 شاید که ارم پــــــــــــــاک رو patmat69 با ضربدر میزاره یا اینکه روی دیوارpatmat69 اسم ابـــــــــکش میارهpatmat69 زیدش هم میاد کنارش اینبار رو دیوار سعید patmat69 عکس قلـــــب رو میزارهpatmat69 تیرمیزنه به قلبش خونش رو در میاره patmat69 شاید با دســـــــــت گچی patmat69 آغوش به یاری داده وای وای وای مـــــــت رو ببین patmat69 دستــــــش رو زنـــــــــــگ گیر کرده پت دادو بــــــــــــیداد میکنه patmat69 صاحبـــــــــــــخونه صاحبخـــــــــــــــونه این خاطـــــــــــره از سرویس patmat69 پــــــــت و مـــــــــــت ماهِــــمونــــــــه خـــــــــاطـــــــــــــرات بـــعـــــدمــــــــــــــــــون رو....... بصورت نقد و اقساط از فروشگاه های مجاز ایران خودرو در سراسر ایرانسل همراه با گارانتی 1 روزه بخواهید..........اِاِاِاِاِاِاِاِاِاِاِاِی وایـــــــــــــــــــــی پیام های بازرگانی توی وبلاگ پت و مت69؟ راستی چرا ما پیام بازرگانیش رو اخر...mybaby. چی بگم والا؟؟؟؟؟؟؟؟ .ببخشید که با تاخیراومدیم آپ کنیم آخه نویسنده که 2تا بشه وبلاگ یا شور میشه یا بی نمک.نخیرهمش تقصیر این امتحانا بود راستی ما دوست داریم شما بانظراتتون ما رو دلگیر ننننه ببخشید دلگرم کنید پس نظراتتون رو از ما دریغ نکنین امروز اومدیم سر حرفی که تو پستهای قبلی زدیم خاطره ی نامه دادنو اختلاف بین دوستا رو تعریف کنیم... شنیدین که همه جا میگن بین دو تا دوست صلح و صفا بدین ولی ما از اونجایی که پت ومتیم برعکس عمل میکنیم...ولی شایدم نه چون اینا از نوع دوستی های جی.اف بی.اف بودن(به قول خودمون ایشالا خواهروبرادرن) کارخیر کردیم و میخواستیم رابطشون به جاهای باریک نکشه...شایدم ازسر دلسوزی نسبت به پسرمردم که کلی دختردورشو گرفتن(آخی بمیرم)گفتیم بذار از هول حلیم تو دیگ نیفته...نخیراین حرفانبود ما هیچ هدفی جز خنده وشیطونی نداشتیم آخه اصلا مگه پت ومت میدونه هدف چیه؟ یه چیزی بگم بین خودمون بمونه ما حتی نمیدونستیم هدف رو با چه (ح)مینویسن پت میگفت هدف با (ح)دسته داره مت میگفت نه هدف با (ح) سه نقطه....... وااا.... داشتیم چی میگفتیم؟؟؟ آفرین از نامه دادنو...میگفتیم ما که میدونین تو امر جی.اف بی.اف فضولیم و برا خودمون یه پا کارآگاهیم.کشفیدیم که 3تا از بچه های مدرسه با 1پسر دوستن با کارآگاهیامون اینفرمیشنمون زیاد شد(توجه!توجه!اینجور که معلومه پت ومت میدونن انگلیسی چیه؟؟!!از سرویس پت ومت خبر رسیده که پت ومت کلاس زبان هم رفتن و سر فرصت میخوان براتون خاطره های کلاس زبان رو هم بگن)داشتم میگفتم اینفرمیشن درموردپسره کسب کردیم و فهمیدیم که این پسره (حسین)بیشترازاین حرفا که فکرشو بکنیم جی.اف داره .نظر یادتون نره هااااااااااااااااا ببین از بس گفتیم نظر زبونمون مو در آورد مواظب خودتون باشین بای تا های سعیده سوتی داده.....پتم که دست به کاره..... مت سوتی ها رو میگه......شعرش رو پت میسازه....... سعیده ی سوتی ساز.......باز «که» رو «کو» گفته......... چسبونددش به سیاه.....سوتی رو اینجا داده........ دبیر محترمه خنده به قهقه داده....با این کارش دوباره..... سوژه به دوستان داده.........مثل زمانی کــــــــه..... تخته به دستش داره.......آدمای طرحــــــاش رو....... باز توی هم میزاره........آدمک بیچاره...... اینجا تو طرح ایستاده.......اما بازم سعیــــــــــــده..... اون رو به کــــــردن واداشته.........سوتی موتی های سعیده.... اصلا تمومــــــــی نداره..... اینبار با یک کانافه..........توی تاسکی نشسته...... .یا باز هم دوباره توی کلاس نشسته...دنباله سوژه هستش...... این سوتی از سرویس...پت ومت امروزمونه..... سعیده ی نازمـــــــا.........بازم سوتی میسازه... پس چرا کسی نظر نمیده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این همه خاطره: فرار از مدرسه و درس عربی....کیف انداختنا از بیرون به کلاس از کلاس به بیرون..بلوتوز بازی تو یه اتوبوس شلوغ.....خاطره از هم سنای جنس مخالف....نامه دادان و اختلاف بین دو تا دوست..گچ بازی تو خیابون...اسپری زدن به در و دیوار.....سوتی سعیده... پس چرا نمیتونیم بنویسیم؟ شاید واسه شما جالب نباشه ولی ما اومدیم خاطراتمون رو یه جایی ثبت کنیم..پس اگه دوست نداشتید مسخره نکنید یا فحشمون ندید... بزار از اخر بیایم اول...یعنی خاطره ی اسپری و شعار دادنمون رو بنویسیم...چه شعارایی هم... راستش ماجرا از اینجا شروع شد...ما(پت)قبلا گفتم که رشته ی پت گرافیک بود پس حتما اسپری رنگ دنبال داشت این خاطره مال یه روز زمستونی نزدیک به عید بود....اخر مدارس بود که دیگه دم دمای تعطیلیه مدارس ...خوب اون روز ۵ شنبه بود تا از مدرسه اومدیم بیرون ساعت ۳ بود من و مت وسمیرا ............کل بچه های گرافیک وحسابداری داشتیم میرفتیم سر ایستگاهامون ..جاتون خالی دست فروغ از این اسپریا بود ...پس فکری به سرمون زد که با اسپری روی در و دیوار و خیابون رو رنگی کنیم...پس دست بکار شدیم نه اینکه حالا یه کاره درست حسابی یه چیز جالب ....میدونید چی نوشتیم؟ من و مت و بقیه دوستان دورتا دور فروغ وا میستادیم اون اسم پسرایی که میشناختیم رو مینوشت....(این پسرا دوستای بچه های مدرسمون بودن و ما اسماشون رو از خودشون شنیده بودیم) مثلا دوتا امین بودن یکی قد بلند یکی خپل و قد کوتاه...که دوستاشون بهشون میگفتن امین کوچیکه و امین بزرگه.... بزرگ نوشیم...یکم جلوتر چشممون به جمال سجاد روشن شد...اسم اون رو روی تیر برق حک کردیم...روی دیوار زدیم مدارس تعطیل شد...نزدیک کانون پرورشی کوک هم یه ادم عروسکی بچه گونه کشیدیم و زدیم اخ جون عید داره میاد....رسیدم سر یه کوچه اومدیم روی دیوار یه چیز بنویسیم که دوتا پسر با موتور اومدن و کلی بهمون خندیدند و گفتن مادرای فردای مملکته مارو ببین...بعد واساد ببینه میخواییم چی بنویسیم ..ما هم خجالت کشیدیم و بی خیال شدیم رفتیم کوچه ی بعد زدیم به طرف... که باز یه نفر اومد اونم چه کسی یه پیرمردی مه فحش رو گرفت بهمون ..که حجالت بکشید با این قداتون ..خجالت نمیکشید با این سن وسالتون دیگه نباید از بچه ها انتظار داشت..بی عقلا..تهدیدمون هم کرد که میره به مدیر میگه ..حالا به کدوم مدیر کدوم مدرسه بماند ..ما هم نفهمیدیم ...خلاصه کلی دیوونه گری کردیم و رفتیم فردا سهیلا اومد گفت دیدید اسم امین رو نوشتن توی کف پیاده رو که ما زدیم زیر خنده دادیمش بالا و بعد ماجرارو گفتیم ..کلی خندیدیم ..که اونروز سمیرا یه سوتی داد و یه بچه ها نامزد کرده بود به ما نگفته بود این سمیرا نگاهش کرد و گفت میخواید اسم شوهر اینم بنویسیم که این سوتی باعث شد طرف با ترس و لرز نگاه ما کنه و ما موضوع رو عوض کنیم خوب یبد؟ نظر وده تورو خدا.............وبلاگ ما رو از نابودی نجات بدید سلام بر تمام گلهایی که با قدوم مبارکشون مارو خوشحال میکنن...ما خاطراتمون رو چپ و راست مینویسیم ..یعنی چی؟ یعنی هر وقت از خاطرات این 3 سال مدرسه رفتن یادمون میاد مینویسیم.. البته فکر نکنیدا ما فقط 3 سال مدرسه رفتین ..نه ...اصلا.... خیر سر عمرما 11 تا 12 سال شایدم 13سال(علما اختلاف نظر دارند که مهد کودک و امادگی رو هم حساب کنند یا نه) مدرسه رفتیم البته برگشتیما..... حالا یا ساعت 1 یا ساعت 3 البته تو 2 سال هنرستان رسمونو کشیدند تا 4 مدرسه بودیم (تا3 مدرسه بعد تو دکون و مغازه ها الاف خرید کاغذ و مقوا)بعدم خسته و کوفته تا میرسیدیم خونه باید قلم و دفتر اماده میکردیم میرفتیم مثل بچه ها نقاشی میکشیدیم یا با دوربین هامون تو کوچه و بازار در جستجوی یک سوژه برای عکاسی ...که واسه رضای خدا یه سوژه هم پیدا نمیشد اگه هم میشد تا میومدیم لنزو بچرخونیم و زاویه بدیم طرف پریده بود....خوش به حال مت بود رشته ی حسابداری سال یک بار تا 3 کلاس داشتن(دروغ) بعدشم که هیچی وایییییییییییییییییییییییییییییییییی روزایی که 11 میومدن 1 میرفتن دلم میخواست بکشمشون ....اونا میرفتن ما باید با اقای مظفری عزیز(دبیر طراحی و تاریخ)سر و کله میزدیم....اووووووووووووووووووو اومدیم یه سلام کنیما.....چقدر که حاشیه رفتیم ....حالا که اومدیم تو مدرسه بزار از زنگ های ناهار بگیم براتون ...... از اونجایی که گفتم تا 3 مدرسه بودیم خوب زنگ های ناهار رو باشکوه برگزار میکردیم ....بچه ها یا از صبح ناهار میاوردن یا مثل مامان من و مت ساعت 1 غذا میرسید و گشنگان کربلاروسیر میکردن... راستی به بچه ها مدرسه ما دزد هم میگفتن که اونم براتون میگیم که چرا.....کجا بودیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟....... اهان.....تا زنگ 1 به صدا در میومد بچه ها که نماز سرشون نمیشد از اول تا اخر همه مشکلات زندگی داشتن اون بچه بسیجیا پشت امام جماعت وا میستادن.....(فکر بد نکنید از مشکلاتا .... مثل از بیشمار مشکلات اراشت(ارایش)بچه ها بود..منحرف نشید خواهشن..)تمام بچه ها گروه گروه دایره مانند وسط حیاط مدرسه میشستن و غذا میخوردن گردی های ما یا کوچیک بود یا بزرگ بسته به تعداد دوستان ....هرکی وارد مدرسه ی ما میشد فکر میکرد وارد افغانستان شده وقتی این بچه کرفه ها رو میدید اخه این فکر سه حالت داشت :1. این طور وسط حیاط رو خاک ها چندلک زدیم(نشستیم)2.اکثر اوقات حمله ور بودیم روی یه ظرف غذا3.زمانی که غذا نداشتیم توی فقر کمبود پول ...پول میزاشتیم روی هم تا بشه چند تا کیک یا بیسکویت خرید .... در مواقع پول داری سمبوسه میخوردیم(این دیگه اخر پول داری بود) (من سیری که مامان مت اورد مدرسه و ما خوردیم ازش و دبیرای محترم رو اذیت کردیم فراموش نمیکنم )ولی جاتون خیلی خالی وقتی که وقت اضافه میوردیم رو سر و کول همدیگه میخوابیدیم ............... وای که چه حالی داشت....اینقدر وا میسادیم برای رفتن سر کلاس مقاومت میکردیم که ناظم با تیر و ترکش میومد بلندمون میکرد و 4 تا بدو بیرا میگفت بهمون.....راستی این پادگان........نه به اصطلاح مدرسه مال سال سوم بود سال دوم هنرستان که مدیر عوض شده بود ما از 8 تا 1 شاید دو ساعت تو مدرسه بودیم ....البته ما نه سال بالایی ها ....یا میرفتن مقوا بخرن یا به بهانه مقوا تو کافی نت بودن یا تو راه خرید ساندویچی و دور تا دور ما لوازم و تحریر.........جاتون خالی همش از دست ماها شکایت داشتن که سال بعد با تعویض مدیر شد پادگان)راستی یادم رفت بگم زمانی که واقعا فقیر بودیم و هیچی نداشتیم با تمام رشته های محترم هنرستان رفیق میشدیمو ناهار ای اونارو بالا میکشیدیم........ اینم خاطره از زنگ ناهار و تمام انحرافاتی که من تو تعریف کردن زدم خوشتون اومد به جان خودم ما دخترای خوبی بودیم سلام به تمامی دوستان گلم که مارو همراهی میکنن ... امروز میخوام براتون خاطره ی سوفیا لورن رو بگم ......... سوفیا کیه؟ خوب عزیز دل مادر یکم تحمل کن تا دل کوچیکت رو از نابودی نجات دهم............... (چه بی ربط) سوفیا یه پسریه که طی تحقیقات گسترده فهمیدیم اون خنگول هم از ما 1سال کوچیکتره ولی هیکل و قیافش رو ببینید ما رو متهم به دروغگویی (چوپان دروغگو )میکنید اخه جستش بزرگه یه چیزی تو مایه های رابعه اسکویی........... نه........ رضا زاده.؟.............. نه ...............بابا نه باربیه نه اسکویی یه چیزی ما بین اینا . زیادی چارشونه و قدشم 180 اینجورا................( اصلا چه معنی داره پسر مردم رو بگیریم زیر تیغ معاینه.؟).... زشته .. معصیت داره... خوب بگذریم ... این پسره یه روز به دوست من که فهمید اسمش نیلوفر گفت سوفیا لورن ما هم از اون روز این لقب رو واسش گذاشتیم .... این سوفیا اسم اصلش رضا بود ......... اینو تحقیق نکردیم ولی دوستاش اینجور صداش میکردند............ اقا . این سوفیا مثل همه یپسرا که قلبشون هتل 5 ستاره است اون بود منتها یکم پیشرفته تر بود از 5 تا تک استار دیگه خوشش نمیومد افزایش داد به اینم از سوفیا لورن ................ تا خاطره بغد...... نه بعد بای چون گفتم میگم خوب پس میگم خاطره ی دیگه از اتوبوس رو..... بازم طبق معمول داشتیم تشریف میبردیم خونه تو اتوبوس هم کلی پسر سوار بود البته کوچکتر بودند اون دسته از پسرا دوم یا نهایتا سوم دبیرستان (خاطره ی پسرای هم سن و سال هم میگم) ندا دوستم 2 تا ایستگاه جلوتر یعنی روبروی اموزش عالی سوار شد که قبلش پسرا سوار شده بودند تا این بنده خدای داستان ما اومد سوار بشه راننده کلاج رو یکباره رها کرد اون دور میله ی وسط اتوبوس یه چرخی زد و پخش کف اتوبوس شد... جلوی پسرای بیجنبه لنگاش رفت توی هوا .. پسرا کلی خندیدند و هی به هم میگفتن خاک بر سرت پس حس کمک یه هم نوعت چی شد ؟ چرا کمکش نکردی تا یه فیضی هم ببری ؟ (وایییییییی چقدر بیجنبه!!!) ما هم ته اتوبوس بودیم داشتیم هرهر بهش میخندیدیم . تا خودشو جمع کرد اومد نشست و زد زیر خنده انگار نه انگار که جلوی پسرا ضایع شده .... خلاصه تو اتوبوس بودیم که نزدیک ایستگاهی که ما باید پیاده میشدیم شدیم 2 تا ایستگاه قبل جاهامون رو بخشش کردیم به پیر پاچالا و وسط باس ایستاده بودیم پس تصمیم گرفتیم بلیط در بیاریم مهسا (پت خودمون)اومد بلیط در یباره که یکباره رو سرمینا (مت خودمون) خراب شدم تقصیر مهسا نبود راننده بد ترمز گرفت تا مهسااومد بلیط جدا کنه بلیط از 1/3 پاره شد ما هم باز چسب رو در اوردیم اینبار نه برای چسبوندن تکه های بلیط بلکه برای اینکه تکه کوچیک رو بچسبونیم به شیشه مینا چسب رو در اورد و اون تکه رو چسبوندیم به شیشه و روی یه کاغذ بزرگ زدیم هر کس تکه گمشده رو پیدا کرد بلیط مال اونه صاحب اول و اخرش و هیچ دینی بر گردن جمعیت ما ندارد و کلی امضا زدیم زیرش و کنار اون تکه بلیط چسبوندیم تمام مسافرا به ما میخندیدند به جز اون پیر زن ها که زیر لب واسمون نفرین میفرستادن (تازه چند تا زنا بهمون گفتم ما از این به بعد اگه دلمون گرفت میایم با اتوبوس این ساعت که بازم کارای شمارو ببینیم دلمون باز شه................. الکی الکی شدیم دلقک....) بلیط من رو هم زیر بلیط های دیگه قایم کردیم تا نفهمه نصفست اخه عادت داشتیم هر سری یکی رو مادر خر میکردیم(مادرخرج)به این صورت که اون فرد تمام بلیط ها رو میداد از طرف ما که یه روز یکی از راننده ها فکر کرد بلیط ها کمه که دوستم رفت بالا بلیط ها رو گرفت یکی یکی با اسم داد به راننده .. راننده کلی خندید به این عمل چون اکثرا سر این قضیه کارشون به دعوا و بد و بیراه گفتن میرسه..........راستی تا پیاده شدیم دیدیم تمام پسرا رفتن سر اطلاعیه ی ما. بازم خاطره میگه به شرطی..............................که.................................نظر بدید........درضمن ما پسر باز نیستیم کمی شیطون هستیم و تا حدودی هم پت و مت سلام خانوم خانوما و گل اقاها این خاطره از کارایی که ما تو اتوبوس درزمان برگشت از مدرسه انجام میدادیم امیدوارم خوشتون بیاد.... ما برای اینکه به مدرسه بریم باید با دوتا اتوبوس میرفتیم با دوتا برمیگشتیم توی این گرونی بدون خرجی دیگمون روزی 120 تومان هم پول اتوبوسمون میشد ....... خوب بگذریم .... جونم بگه براتون که رفتمون تقریبا مثل بچه ی ادم بود تا میتونستیم مودبانه میرفتیم اخه جمعیتم کم بود.... برگشت ما به خاطره جمعیت زیادمون یکم با دردسر همراه بود . یه راننده داشتیم که خیلی جگر بود اسمش بابا کرامت و از اهالیه خونگرم ابادان با لحجه و اخلاق بسیار خوب وزیبا . ما که صداش میکردیم بابا کرامت اونم دوست داشت و لذت میبرد اخه از پسرا تو اتوبوس شرتر بودیم تو یکی از این رفت و امد هابود که اتوبوس خیلی شلوغ بود همه تو سر و کول هم میزدند تا توی اتوبوس جاشون بشه ولی ما که جامون بود یا بلوتوث بازی میکردیم یا کرم میریختیم مثلا توی کلاه یکی از مسافرا پوست پسته میریختیم تا کلاه رو میزاشت رو سرش همه ی پوست ها میریخت رو سرش و ما بهش میخندیدیم......(وای چه کارای بدی... فکر کنم بد اموزی داره نه؟)این رانندگان محترم به ما ها بی احترامی میکنند دیگه وقتی برمیدارند بلیط ها رو جلوی ما پاره میکنند ما هم اون روز تصمیم گرفتیم اذیت کنیم اون بابا کرامتی که خیلی دوستش داشتیم چیکار کردیم بهتون میگم ...........ما تمام بلیط هارو چسب زدیم وسطشون رو اخه معمولا از وسط پاره میکنن (ببین چقدر چشم چرونی کردیم به دست این رانندگان محترم که فهمیدیم چطور بلیط سر میبرند).موقه پیاده شدن یکی تمام بلیط ها رو اخر همه داد ما هم مثل بچه های مودب یکی یکی میگفتیم خسته نباشید و پیاده میشدیم تا بلاخره دوستم ندا بلیط ها رو داد او اومد پایین . بابا کرامت هرچی تلاش کرد نتونست پاره کنه اخه ما رفتیم اون طرف خیابون و داشتیم نگاش میکردیم.... تا ما رو دید یکم بهمون خندیدو گفت دعا کنید دستم بهتون نرسه.................. خوب بید ؟ 5 تومن وشه...اگه نظر دادید حتما خاطرات دیگه اتوبوس رو میگم براتون.. ما 6_7 ماه بود که تصمیم به اخذ گواهی نامه داشتیم ولی به دلیل کمبود سن نمیشد که بشه... تازه نمیدونستیم کجا بریم ... اخه یه اکیپ از دوستان علاقمند و غیرتی به تحقیق و تجسس پرداخته بودن تا ببینن کجا خوبه : ایمان.امید.سجاد.ملک محمدی..... اینا اسم پسر نیستانو ... جالبه هرکی یه چیزی میگفت:بعد که مثلا یکیش روانتخاب میکردیم که بریم میگفتن نه بزار بازم بررسی کنیم هرکی نمیدونست فکر میکرد دارند تحقیق میکنند واسه تایید خواستگار : مثلانوه ی پسر عمه ی دختر دایی پسر رئیس اموزشگاه اومده خواستگاری. ما هم داریم از این جهت تحقیق میکنیم حالا بیا ثابت کن که به خدا یه دوره ی 1ماه کمتر اموزشه نه یه عمر زندگی بلاخره اینقدر این دست و اون دست کردند تا گروه رو به هم ریختن از بین علاقمندان به اموزش مهسا و مینا(خودمون دوتایی) رفتیم به اموزشگاه ررانندگی مابقی هما . یه مینا دیگه . مهندسه(محدثه) اون یکی مینا (من چندتایی دوست دارم به اسم مینا)و سمیرا منصرف شدند خوب..کجا بودیم؟...... اووووووووووه چقدر توضیح دادم ابنا پاورقی بودا.......اهان... تا اذر ماه امسال مدارک رو برداشتیم رفتیم ... اومدیم پول بشماریم مهسا تا 30-40 میشمردولی به 76 نمیرسید که اشنباه میکردم 3یا 4 بار این کار رو کردم تا خانم (س) گفت بدید من بشمارم ولی ندادیم چون یه حسابدار دنبالم بود مینا یا همون مت حسابداری خونده و مهسا گرافیست. این ماجرا گذشت تا رفتیم سر کلاس ایین نامه . روز اول بهد از اتمام کلاس رفتیم باز از خانوم (س) کتاب بخریم . از بس جلوش خنگ بازی در اوردیم فامیلامون که هیچ اسمامون هم بلد بود دیگه . گفتیم کتاب ها چه قیمته که باز خندید بهمون و گفت : مگه اومدید بقالی.................که ما گفتیم تازه میخواستیم چونه بزنیم اگه ارزون حساب کنی مشتری میشیم و روزی یه کتاب میخریم میریم دوبل به برو بچز میفروشیم... از همه مهم تر ما یه دوست پسر هم پیدا کردیم که اسمش رو پرسیدیم باهاش حرف زدیم گفت اسمش مهدی و کار میکنه . بنا هست و روزی 6000 تومان در میاره و با پولش گوشی خریده و کلی خالی بندیه دیگه .....(البته عادت پسراست) ولی ما فکر نمیکردیم که از این سن وسال خالی بند باشن آخه سنشو بگیم کفتون میبره .... 5 سالش بود ما فقط بین حرفهاش اسمشو باور کردیم که اونم مامانش لوش داد و گفت دانیال اذیت نکن . این دانیال روز قبل دم درب ورودی واسه مینا گل پا گرفت که با خشم اژدها روبرو شد(فقط بهش خندید و گفت اااااااا اینجویاس) داداشش 8 سالش بود که اون یکی از این یکی هفت خط تر و شیطون تر . سر جلسه ازمون روی تابلو نوشت گوشیا خاموش نشود بگذارید روی آهنگ نازی نازی امشب............. و در حین امتحان با دو تا پسر دوست شد و به اونها از روی پاسخ نامه ها تقلب میداد بد بخت این دوتا پسر خنگ بار 13 بود که امتحان میدادن و باز هم رد شدند..........جالب اینجاس مهسا که از مینا سوال میکرداون میگفت مشورت در حین امتحان؟ولی مشورت واسه اونها اشکالی نداشت .... اون پسره (اسی)واسه ی من ارزوی موفقیت کرد که خوشبختانه به قول پیرزن ها نفسش خوب بود و من قبول شدم........مثل همیشه میگم ما پسر باز نیستیم کمی شیطونی میکنیم اسم طرف هم از اونجا میدونم که دوستش چند بار صداش کرد.... اهاننننننننننننننننننننن یه چیزه دیگه بعد امتحان یکی از مردای کلاس(شانس ما تمامی اجناس مذکر مرد بودن نه پسر)تا قبول شد از کلاس که رفت بیرون با خوشحالیه هرچه زیاد زد زیرآواز جوری چهچه میزد که ما هیچی سرهنگ هم زد زیر خنده دادش بالا همه گفتند بیرون چمن دیده(یه اصطلاح که ما بکار میبریم شما رو نمیدونم؟)...... این بار میخوام خاطره خودم با مهسا .......... ببخشید پت و مت رو بگم توی بانک ما برای ایجاد حساب سیبا به بانک ملی رفتیم . می خواستیم یک ملی کارت داشته باشیم تا حداقل اینقدر توی نت میایم پول کارت هایی رو که میخریم در بیاریم ....... حالا قبض تلفن هیچی...یکی دوبار رفتیم بانک مرکزی دیدم شلوغه پس تصمیم کبری گرفتیم بریم یه حسنک کجایی دیگه بخریم................ نه چیزه.....بریم یه بانک دیگه .توی راه مهسا چند تا کاغذ پوستی به اندازه ی این خاطره مربوط به سال سوم دبیرستان که نه هنرستان . ما طبق معمول صبح به مدرسه میرفتیم (عجب کار مهمی نه؟) یه اتوبوس همیشه از جلومون رد میشد که پره پسر مدرسه ای همه از این های کلاسا ولی بازم یا کوچیکتر از خودمون یاهم سن با ما ....... عیب نداره دین ما گفته همه با هم خواهر و برادریم ما که به چشم برادر به اونا نگاه مینداختیم ..... خلاصه این پسرا همیشه اویزون شیشه ها بودن که به محض دیدن دختر دلقک بازیشون شروع بشه یکی از این بلا های زوری................ نه واقعا بلا بود خاطر خواه ما شد اخه هر وقت میومد از جلوی ما ویژییییییییییییی رد بشه واسش دست تکون میدادیم البته مینا و سمیرا خیابون مپایدن یکی ازپرسنل زحمت کش مدرسه ما رو نبینه فکر بد کنه .............ولی 3تایی مشتاق دیدن بودیم اخه اخر دلقک بودند .یه بار اتوبوسشون تو ایستگاه ایستاده بود که ما رسیدیم ........ جونم براتون بگه تا مارو دیدند اویزون شیشه شدند کلی دست تکون دادند که ما شکه شدیم و هیچ عکس العملی از خودمون نشون ندادیم تا اینکه رفتن مینا باورش نمیشد که اینجوری کنند اخه باورتون نمیشه یکیشون تا ما رو دید خودشو مثل میمونا اویزون میله ی اتوبوس کرد(اخه چرا؟........ خودنمایی تا این حد..؟)تازه یکیشون حرف بدم میزد البته حرکات بدکه نمیشه گفت هم میکردن. بیخیال. دفعه بد یکی جدید اوردن اون بنده خدا که نظر داشت تا ما رو دید دوید اومد لب شیشه بای بای کرد مهسا یه دست کوچیک برد بالا که دیدم اون شخصیت جدیده مثل اینا که از چیزی حیرت زده میشن بروبر مارو نگاه میکنه و دستش که انگار خشک شده رو سمت ما مثل برف پاکن چپ و راست میکنه ........ اون روز اینقدر خندیدیم که نگو.... خودشون هم فهمیدند ولی از روزای بد اون جدیده یخش باز شد ولی دیگه ما کمتر تو دید میومدیم اخه نمیشد به 3تا ماه عادت کنند ما همیشه نمیتونستیم اونارو ببینیم...............مثل همیشه ما شیطنت میکنیم نه پسر بازی......خوب بید؟ نظر وده تا بیام نظر ودم... این سری میخوایم از این خاطره بگم ......... کدوم خاطره؟ خوب میگم وایسا تا بگم ... خوب بسه دیگه بشین پای دردو دل مامان بزرگ.....توی راه مدرسه از اون جایی که برای از اون جایی ما بهش میگفتیم جهانگرد که با یه تیپ جالب با دوچرخه مدرسه می رفت ... تا لقبش رو فهمید از اون روز با اتوبوس مدرسه رفت یا پشت چرخ یکی از دوستاش مینشست که سال بعد دیگه کاملا با اتوبوس میدیدیمش.... همون روز که با اتوبوس اومد چند تا دوستاش که ما به یکیشون میگفتیم خنگه (بهش اردک هم میگفتیم به خاطر طرز راه رفتنش) اومد توی صورتم (مهسا) خاک پاشید مهسا اینقدر عصبانی شده بودم و این کارش غیر منتظره بود که فقط وایساده بودم بهش میگفتم : الاع ... خر........خر الاغ (اخه فحش بلد نبودیم)این دیگه اخر فحشه نه؟ وقتی به خودم اومدم دید چه گندی زدم جلوی خنگه.بعد از اون ماجرا خیلی اذیتمون کرد ..... ولی آقا نامزد کرده و توی نامزد بازی سیر میکنه نه دختر بازی ....... راستی اسم اون خنگه (حمیدرضا.ای) نگید ما پسر بازیما چون اسم پسرا رو بلدیم نه اصلا این خنگه ی قصه ی ما فامیلای دور یکی از بچه ها بود که خودشم (هستی) از دستش کلافه بود اخه یه بار با کمال پررویی به دوستم(هستی) گفت چقدر شبیه گربه ای با وجود اینکه دوستم خوشگله .....که بدش بد دید اخه دوستم با فک و فامیل اون سمیرای ما که همیشه با زمین خوردن حال میکرد تا دلتون میخوست با وسایل نقلیه مشکل داشت هروقت خواستیم از یه پیاده رو رد بشیم که دوچرخه یا موتور صاحب مغازه یا مشتری مغازه اون طرف پارک بود چادرش به اونها گیرمیکرد که یهو ما میفهمیدیم سمیرا یستش دنبالش میگشتیم یعنی تو رفت وبرگشت ما با این دوچرخه ها درگیری داشت یه بار هم توی این درگیری هایه دوچرخه رو انداخت زمین که صاحبش بروبر به سمیرا نگاه میکرد ما هم طبق معمول با خنده حرص سمیرا رو در میاوردیم قضیه به اینجا ختم نمیشه...یه روز این بنده خدا تواوج عصبانیت یقیه ی یه فرقونو گرفت ودرگیرشدند. جاتون خالی ازبس خندیدیم به اون بنده خدا دیگه به جای پاده رو از خیابئن عبور میکرد.ولی خداروشکرسمیرا دیگه ترقی نکرد آخه ما همیشه ترسمون از این بود که پیشرفته تر بشه ویه روزی یه ماشین رو ضربه فنی کنه یا برا یه ماشین گل پا بگیره چون قول داده بودیم خاطره ی لای در اتوبوس موندن رو تعریف کنبم اومدیم که بگیم وبریم به شرطی که از خودتون نظر در کنید فقط نظر در وکنید نه چیز دیگه... خوب این اتوبوسی که برای رفتن به مدرسه سوارمیشدیم توی راه یه دبیرستان دخترونه بود که هرروز تعداد زیادی دختررو سوار میکرد که همیشه پیرزنهای اتوبوس برای اعلام نارضایتی وشکایت میگفتن که باید چندتای شما روشوهربدیم تا اتوبوس خلوت بشه که دخترا باخشم جلوی اونها می استادن وبعضی هاشون هم تا اسم شوهر میومدلپاشون مثل دختردهاتیاسرخ میشد.وقتی اوتوبوس به ایستگاه ما میرسید ما میرفتیم از در آقایون سوارمیشدیم یا ازهمون در ورودی خواهران لای در گیرمیکردیم مهسا (پت)هرروز کفشش له ولورده میشد حالا پاهاش بیخیال کفش گرونه(بدلیل اصفهانی بودن) یا اینکه کاور پت لای دراتوبوس هواخوری شایدم خودنمایی میکردوهمه بهش میخندیدند آخه فکرکنید یه آرشیو بزرگ نصفش لای در گیرکنه واسه فکرخرابا خنده دار بود دیگه این یکی ازخاطره های داغ ما بود.تو دوران مدرسه یه روز بارونی توی دی ماه شایدم بهمن ساعت 7:25-7:26-7:27:49....... خوب بسه دیگه.این زمان زمان الافی ما بود تا از اتوبوس شلوغی که مهسا(پت) یک روز در میون لای درش گیر میکرد پیاده بشیم(یکی از خاطره های لای در اتوبوس بودنو براتون میگیم)خوب کجا بودیم...آهان از اتوبوس پیاده شدیم جلوی اتوبوس که روز قبل به علت بارش برف کمی تا قسمتی یخ زده بود ما 3نفر سیبیل به سیبیل به ترتیب قد داشتیم میرفتیم که یهو سمیرا پاش لیز خورد وپخش زمین شد این مت بی جنبه(مینا)به جای کمک کردن به سمیرا شروع کرد به انجام عملیات همیشگیش یعنیخنده رو زد بالا وحالا بخند کی بخند از اون طرف هم پسرا هرهروکرکرو...کلی تیکه...سمیرا گلی شده بودو پاهاش درد گرفت البته پت با جنبه(مهسا)توبلندشدن به سمیرا کمک کردوفقط تبسمی به اجبارزندگی (چه بی ربط)زد. آقا.بلند شدکه بریم از خیابون بعبوریم که عبوریدیم. رفتیم یکم جلوتر دوباره سمیرا لیزخورد وای خوشبختانه مهسا روگرفت تا ازافتادنش جلوگیری بشه وباز سمیرا برای بار سوم یکمی جلوترتوپیچ خیابون افتادزمین بیچاره میخواست ثابت کنه که تا 3نشه بازی نشه اون روز کلی خندییم تا به مدرسه رسیدیم وتا مدرسه مثل نی نیا دست مادوتا روگرفت تا زمین نخوره.فکرشو بکنید یه نفر تو یه روز در عرض 10دقیقه 3بار زمین بخوره...اون موقع داغ بودو متوجه نشد که چه بلایی به سرش اومده ولی بعدا دردپاش شدید شدو تا چندروزی شد تیمور لنگ وای به روزی که سمیرا ببینه ما این سوتی هاشو تو وبمون نوشتیم ایشالا خار وبرادرند باید فکرامو بکنم چوم رانیمبرم(نمیدونم) آفرین دختر شجاع تو جنگل ما رو از نابودی نجات دادی دوش دالم به تو ربطی نداله حسود منی فضولی خنده رو زد بالا(شایدم پایین) دل ما رو شاد کردی بلا زوری(به این پسرایی که زیاد بلا نیستن و زورکی میشه بهشون گفت بلا) داستان ازاینجا شروع میشه که 2تا بلازوری بودندکه ما همیشه تو راه خونه می دیدی مشون.این سمیرای قصه ی ما این 2تا رواشتباهی به جای پت ومت میگفت بیت مپ(البته ما به سمیرا مشق شب میدادیم که هر شب 10بار بنویسه پت ومت ولی فایده ای نداشت و آخر یاد نگرفت آخه بچه مون عادت کرده بودو همون بیت مپ خودشو میگفت)اینقدر گفت تا یه جفت بیت مپ هم پیدا کردیم نمیرید از فضولی ببخشید منظورمون همون کنجکاویه:حالا براتون میگیم این پت ومت-بیت مپ چه کسانی هستند؟وچرا این لقبا رو براشون گذاشتیم؟ این 2تا پسر"پت ومت"همیشه 2رنگ لباس رو انتخاب میکردن مثلا قرمزو زرد-آبی وسفیدو...خلاصه قیافه هاشونم مثل هم بود دیگه تمام بروبچ هروقت اینا رو میدیدن میزدن زیر خنده و خنده رو میدادند بالاوهرهروکرکر..به پت ومت سمیرا هم همچنان میگفت بیت مپ تا بالاخره یه جفت دیگه با همین خصوصیات پیدا شدندوجالب اینکه اونا هم تقریبا شبیه هم بودند ما هم به خاطردل دخترک قصه مون (سمیرا)هم که شده بود اسم اونا رو گذاشتیم بیت مپ طی تحقیقات وسیعی که مهسا(پت)انجام دادند وهمینجا جا داره ازتلاشهای شبانه روزی این عضو فعال از گروه کارگاهان تشکر کنیم آخه ما کارآگاهان هم بودیم عادتمون این بود که برا پسرا براساس خصوصیاتو رفتارشون لقب بذاریم و بعد هم آمارشونو بگیریمو درمورد اونا اطلاعات به دست بیاریم البته خودمون هم تاحالا نفهمیدیم انگیزمون از این کارآگاه بازیا چی بوداگه شما فهمیدین به ما هم بگین البته خودمون میدونیم فوضولیم آخه ما ازاون دخترایی هم نیستیم که اهل پسربازی باشیم خوب بگذریم چقدر حاشیه رفتم داشتم میگفتم براساس تحقیقات مهسا هر2جفت ساکن بهارستان بودن. آقااز اینا که بگذریم کارها وحرفهاوعملهای خودمون رو که دیدیم فهمیدیم پت ومت بودن به شکل وشمایل یا طرز لباس پوشیدن نیست ودیدیم چه کسی بهتر از خودمون(مینا ومهسا)از بس هوش وذکاوتمون بالاس.پس پی بردیم خودمون پت ومتیم نه اون بدبختها ولی این لقب روی اون پسرها موندما دو تا هم شدیم پتپمت دختر عاشق هر کوفتی شدم او شد نصیب دیگری................. دل به مت دادم او هم زد به قلبم خنجری.................. من سخاوت دیده ام دل را به متی میدهم.................... شرم دارم پس بگیرم تحفه ای که بخشیده ام =========================================================== این وبلاگ به جز وصف پت و مت کاری ندارد.......... وبلاگ ما به جز از نظر شما معنا ندارد.......... گفتم بروم زیر نظرها سایه بگیرم....... گفتا که نظرها نور بوندسایه ندارند =========================================================== کی میدونه پت و مت یعنی چی؟........ >پ:پایین * ت: ترین * م:مخ *ت:تونلی =-=-=-=-=-=پایین ترین مخ تونلی =========================================================== پ پ پ پ پ .....نترس برو پایین......پ پ پ پ ......پت متی =========================================================== طبق آخرین اطلاعیه دادگستری . پت و مت بودن جرم نیست ....پس آزادانه به کار خود ادامه میدهیم =========================================================== پت جان میدونی رمز موفقیت من و تو توی اینترنت چیه؟............منم نمیدونم / پس چرا پرسیدم؟ ........... از دوستا ن کسی میدونه؟ =========================================================== همه ی اینا مال تو به شرطی که وبلاگ من رو اون طرفی کنی.............

![]()

![]()
![]()


![]()




توفکر حالگیری از حسین و یه سوژه واسه شیطنت و خنده بودیم که......ناگهان...اگه تونستین حدس بزنین؟؟؟!!! تا اینکه کارآگاه ساناز یه روزی خیلی اتفاقی حسین رودم در یه خونه دیده بودو طی یکسری تحقیقات گسترده مطمئن شد که جدی جدی خونه خودشون بوده.واقعا سانازجون دستت مرسی. ما هم که میدونین از خدا خواسته یه سری نقشه های شیطانی زد به سرمون؟؟؟؟.....پت ومت خودکار و برگه مداد رنگیو...برداشتنو دست به کار شدند به یاد بچگیاشون شروع کردن به نامه نوشتن اونم چه نامه ای برا عمو پورنگ میفرستادیم سنگینتر بود. میدونین توش چیا بود؟از این مدل شعر عشقولانه ها هست که بچه دبستانیا تو دفتر خاطراتشون مینویسن(نمک در نمکدان شوری ندارد ....قوری ز قلم و قلم ز قوری.....)بالاش وسطاش زیرش هرجاییش که یه جا خالی پیدا میکردیم عکس این قلبا هست که از توش یه تیر اومده بیرون خلاصه قلبو تیرو نخل و چشم و ابرو و.....از این چرت و پرتا
(خودمون که سر این نامه ها کلی میخندیدیم شما رو نمیدونم؟)راستی یه چیزه دیگه زیر این نامه های فدایت شوم ها اسم همه ی جی.اف های بدبخت حسین رو مینوشتیم که یعنی این نامه از طرف اتحادیه ی اون 3تا جی.اف هاست(حالا هی بگین بی.اف مخفف بدبخت فلک زده با وجودهمچین پسرایی من که فکرمیکنم جی.اف بدبخت فلک زده است) وآخر کار هم تو راه بر گشت به خونه ما نگهبانی میدادیم که کسی نبینه و ساناز هم زحمتشو میکشدو مثل این پستچیا نامه رو از لای در مینداخت تو خونه حسین
(کلا ما تو راه که از مدرسه برمی گشتیم خیلی کارا میکردیم راه برگشت به خونه برا ما مثل پیک نیک بود تو مطالب بعدی حتما براتون تعریف میکنیم)... چندباری دیگه هم که تو مدرسه بیکارشدیم چندتایی نامه در طرحها ورنگهای مختلف نوشتیم اندختیم تو خونشون.......آخر عاقبتش چی شد نمیدونیم؟؟![]()
شما چی حدس میزنین این نامه ها چی میشدن؟نظر بدین برامون 


![]()
![]()


![]()













ادامه مطلب




